حجره

گاه نوشت های یک طلبه

حجره

گاه نوشت های یک طلبه

مشخصات بلاگ

در این زمانه ی دلگیر این دل گیر نگاه توست...

چند صباحی است مفتخرم به همراه تو شدن
چندی است بی تو احساس پوچی میکنم
چون تمام هست و نیستم تویی

زندگی ام با امید سرباز شدن و دلهره سربار شدن پر از تلاطم شده
روزها مشغول کتاب ام و شب ها مشغول دفتر...!

نمیگویم طلبه شدن آرزوی کودکی ام بود اما آرزوی جوانی ام شد...
یادت باشد به یادم بیاوری طلبگی وظیفه است

آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است


من تو را نمی ­شناسم اما هر روز صبح از کنارت که رد می­ شوم لبخندت، سلامت و احترامت مرا به لبخند و سلام و احترام وا می ­دارد. این عادت روزانه هیچ روز تکراری نشد با اینکه نمی ­شناسمت اما احساس خوبی از دیدنت دارم، شاید به خاطر این است که آدم کمیاب شده است و تو از آدمیت بی­ حیله بودن، صبور بودن ، شاکر بودن و محسن بودن را و بسیار خصوصیاتی که سالهاست آرزوی داشتن­ شان را دارم، دارایی. و این روزها نقطه امید زنده بودن انسانیت هستی لذاست که هر روز با دیدنت شاد و خرسند می­ شوم.

***

امشب هواشناسی اعلام کرد آخر هفته هوا دگرگون می ­شود و دمای هوا به شدت کاهش خواهد یافت و بارش برف سنگینی خواهیم داشت. از شنیدن این خبر شادی ­ای خانه را فراگرفت؛ زیبایی بارش برف، تازگی و جذابیت بازی­ های برفی همه را به وجد می­ آورد و من نیز... و خانواده هم...

دو روز است سرما خورده­ ام و از خانه بیرون نرفته­ ام، هوا آن­ قدر سرد شده که شیرآب داخل حیاط کاملاً یخ زده، چند ساعتی را درگیرش بودم و گرمش می­ کردم؛ تا راه آب باز شد سریع دور لوله را بستم تا دوباره یخ نزند، چون انتظار این همه سرما را نداشتیم تازه شروع کردم به زدن درزگیر و پرده ضخیم به پنجره­ ها...

همین که ابرها هوا را زودتر از هرشب تاریک کردند برف با شدت شروع کرد به باریدن تا نیمه شب که بیدار بودم مدام در حال بارش بود. از پنجره که خیابان را نگاه می­ کردم همه مغازه ­ها زودتر از ساعت همیشگی ­شان تعطیل کرده بودند، عابرانِ کمی هم که در حال عبور بودند لباس­های شان را برف گرفته بود، برخی­ شان آهسته و خرامان و دیگران­ شان تند و با شتاب، یکی می­ ترسد در این شب پایش بلغزد، یکی می­ ترسد سرما و برف بیشتر از این او را بیازارد، کم کم پلک­ هایم سنگین می­ شود ولی سریع آماده­ ی خوابی گرم زیر پتوی نرم در اتاقم می­ شوم.

صبح تا چشمم باز شد پرده را کنار زدم، چند لحظه ای طول کشید تا به نور سفید خیره کننده ­ی برف عادت کردم، همه جا پر بود از برف حتی روی سیم­ های برق هم مقداری برف نشسته بود.

حلقه­ ای از بخار لیوانِ روی میز شیشه ­ای صبحانه را احاطه کرده بود، لیوان برداشتم و با انگشت روی بخارها یک شکلک لبخند کشیدم، از درونِ شادم دیگران هم باخبر بودند، همین طور که جرعه جرعه شیر را می ­نوشیدم پدرم گفت برف حیاط را تمیزکن تا راه ماشین باز بشه بریم کوه و اسکی ، امروز صفایی داره...پاشو بجنب که دیر میشه! پالتو با کفش ­های ساق بلندِ زمستانی پوشیدم و شالی هم مادر به دور گردنم پیچاند. پارو به دست شروع کردم به باز کردن راه خروج از حیاط تا خیابان ، تا همان جایی که ماشین های برف روب شهری برفش را تمیز کرده بودند.

بعد از تفریحی برفی و عجیب لذت بخش، غذای گرم مادر در دامنه ­ی کوه جانی و حالی بخشید به تن خسته و دست های یخ زده­ام؛ تا پشت فرمان محکم بچسبم به این جاده لغزنده که پدر استراحت کند. سفیدی منظره­های پربرف عینک­ ام را تیره ­تر کرده ولی لذت تماشا عینک را به کناری می گذارد.

نزدیک غروب، نزدیک خانه­ ایم، خرده برف­ های ذوب شده حالا یخ زده­ اند و کوچه­ ها مثل آینه برق می­ زنند، دست مادر را از ماشین تا در خانه می گیرم. هوا سوز عجیبی دارد؛ تمیز کردن باقی برف ­های حیاط را به امر مادر به فردا می­ گذارم. هواشناسی امشب را سردترین شب سال پیش ­بینی می ­کند. پدر درجه ­ی شوفاژ را می ­چرخاند و با خنده می­ گوید زیادش می­ کنم تا صبح زیر لحاف قندیل نبندین!! خستگیِ این روزِ با نشاط همه­ مان را زودتر به خواب فرامی­ خواند، قبل از اینکه مثل هرشب فرصت کنم قبل از خواب ساعتی فکرکنم، بیهوش شدم.

آرام چشم­ هایم را باز می­ کنم و چندین بار سریع پلک می ­زنم تا به نور صبح عادت کنم، پشت شیشه­ ها را بخار گرفته سرمای بیش از حدِ بیرون و گرمای زیاد درون حس جالبی می­ سازد وقتی دست و صورتم را روی شیشه گذاشتم. با صدای مادر می ­روم تا چند لقمه­ ای صبحانه بخورم تا بعدش برف های حیاط را تمیز کنم و راه پیاده ­روی جلوی خانه را هم باز کنم.

نزدیک اذان ظهر شده هنوز مشغولم، برف ­های یخ زده بدقلقی می­ کنند؛ از خیابان صدای همهمه ­ای می ­شنوم ولی بی ­توجهی می­ کنم تا اینکه صدای آژیر آمبولانس مرا از خانه بیرون می ­کشد جمع انتهای خیابان جمع شده ­اند، امدادگرها دست خالی سوار آمبولانس شده و می­ روند، کنجکاوتر می­ شوم  و روی یخ ­ها سریع ­تر قدم برمی­ دارم، درست حدس زدم، انگار هر اتفاقی هست داخل تنها خرابه خیابان افتاده... ناخودآگاه اشک از گوشه چشمم غلطید، کسی جلو نمی ­رود همه عقب ایستاده ­اند، اکثرشان فقط با موبایل فیلم می­ گیرند، دلم لرزید، اشک امان دیدن نمی­ دهد.

***

 

آن گوشه ­ی خرابه... تنهاست، فریاد می­زنم بیدارشو... اما می­دانم که او رفته است، غریبانه رفته است. او تنها و غریبانه زیر انبوهی پلاستیک و کارتن رفت ولی سرمای هوا او را نکشت، سرمای دل­های ما او را کشت! در این شب ­ها و روزها آن ­قدر غرق خودم و دنیای خودم بودم؛ او که نمی­شناختمش ولی عادت کرده بودم هر روز ببینمش را فراموش کرده بودم و چه دیر او را به یاد آوردم. کسی نفهمید چرا زانو به زمین زده ام و ضجه می زنم. کسی درک نکرد چرا به پهنای صورت اشک می ریزم، کمیاب روزگار شاید از این پس نایاب شود اما من بیشتر برای خودم غمگینم که چقدرپایم به زمین قفل شده، منی که سودای پرواز در سرداشتم...

***

یادم افتاد «إذا ماتوا انتبهوا» ولی ظاهراً او خودش بیدار بود ولی رفت تا مرا هم بیدار کند.

 

  • مهدی شوقی